انا لله و انا الیه راجعون
درگذشت جانسوز مرجع عالیقدر، آزاد اندیش و عدالت خواه جهان تشیع، حضرت آیت الله العظمی حسینعلی منتظری را بر تمام ملت ایران تسلیت میگویم.
باشد که راه و یاد آن بزرگوار همواره جاودان و منش زندگی اش سرمنشاء تمام اعمال انسانی باشد.
مهرشاد ایمانی ـ مدیریت وبلاگ
وای بر مردمانی که خود در بندند و بر حسینی می گریند که آزاد بود و آزاده. (استاد شهید؛ دکتر علی شریعتی )
عباس عبدی متولد سال 1335 در تهران، تحصیلات مقدماتی خـود را در دبسـتان و دـیرسـتان الهی نازی آباد وی در سال 1353 در رشته ی مهندسی نساجی تحصیلات دانشگاهی خویش را آغاز و پس از چندی به رشته ی مهندسی پلیمر - که از گرایش های مهندسی شیمی گردید - تغییر رشته دادند. ایشان از همان اوان دوران دانشجویی، چه قبل و چه بعد از انقلاب اسلامی همواره یکی از فعالین دانشجویی در عصر خود محسوب می شدند. فعالیت های سیاسی عباس عبدی شامل حضور در بخش اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری، مسئول دفتر پژوهش های اجتماعی در معاونت سیاسی دادستان کل کشور، مسئول معاونت فرهنگی مرکز تحقیقات ریاست جمهوری، از اعضای مؤسس جبهه ی مشارکت، مؤسس انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران، حضور در روزنامه ها و نشریات متعدد از جمله ؛ بهار، صبح امروز، مشارکت، سلام، نوروز، راه نو و . . . و بسیاری فعالیت های دیگر می گردد. ایشان همواره در نزد اجماع مردم به عنوان شخصی مطرح بوده اند که در هر شرایطی بدون در نظر داشتن نفع فردی به ایراد حقیقت می پردازند. این بار نیز افتخار دادند و با تجدد همکلام شدند. ـ جناب عبدی به عنوان سوال اول شما معنای حقیقی دانشجو و رسالتهای وی و خواستگاهش یعنی دانشگاه را چه می دانید؟ معناي حقيقي دانشجو، همان جوينده ی دانش است و نه چيزي ديگر. و اين وظيفه ی بسيار خطيري است، به ويژه در جهاني كه سهم و نقش دانش هر روز بيش از پيش افزايش مييابد و در مرحله ی دانايي محوری هستيم. لذا رسالت اصلي و اوليه ی وي نيز تعهد به همين معناي حقيقي است. اما گاه شرايطي پيش ميآيد كه اولويتهاي ديگري مطرح ميشود. مثلاً وظيفه و رسالت پزشك، درمان بيمار است. اما وقتي خانهاي بر روي سر ساكنان آن خراب ميشود، پزشك نميتواند منتظر بنشيند تا بيماران را براي درمان نزد او بياورند، چه بسا نجات بيماران از زير آوار (مثل یک کارگر عادی) وظيفه مقدم او خواهد شد. بنابراين در شرايطي كه بحرانهاي سياسي و اجتماعي و نارساييهاي كلي در جامعه ديده شود، رسالت دانشجو و هر فرد ديگری نيز به نحوي تعريف ميشود كه متضمن تعهد در برابر رفع آن بحران و مشكل اصلي شود. در جوامعي كه وجود دموكراسي و آزاديهاي مشروع دچار مشکل ميشوند، رسالت همه ی آحاد جامعه معطوف به حل اين مشكل ميشود، و دانشجويان به دلايل بيشتری خود را در برابر اين مسأله مسئول ميدانند. ـ شما از مهمترین فعالین دانشجویی در اوایل انقلاب بوده اید که شاید بیش از هر شخص دیگری با آرمان ها و اصول ارزشی دانشجویان در آن زمان آشنایی داشته باشید، میزان مقاربت فکری دانشجویان در بدو انقلاب و حال حاضر چگونه است ؟ تفاوت و تشابه دانشجوی امروزی با دانشجوی سی سال پیش را باید از چند منظر مقایسه کرد. از منظر ارزش ها و آرمان ها، از منظر مصادیق آن ارزش ها و بالاخره از زاویه ی شیوه های تحقق آن ها. به نظر من و با مراجعه به متن اعلامیه ها و شعارهای هر دو گروه، می توان دید که به لحاظ ارزش ها و آرمان ها که مبارزه با ناعدالتی و مقابله با محدودیت ها است تفاوت چندانی میان دو گروه دیده نمی شود. البته برابری خواهی برای دانشجویان در دوره ی ما به دلائل متعدد در مقایسه با دانشجویان فعلی از اهمیت بیشتری برخوردار بود. از زاویه ی مصداق نیز تا حد زیادی تفاوت میان دو گروه وجود دارد. دلیل این تفاوت هم روشن است، زیرا مصادیق موضوعی ثابت نیستند، اگر در آن روزگار استعمار ایالات متحده مصداق اصلی محسوب می شد امروز به دلائلی این مصادیق تغییر کرده اند لذا تغییر مصداق را نباید چندان مهم تلقی نمود. اما مهمترین تغییر ، از زاویه ی شیوه های تحقق اهداف است در آن زمان بر اثر عوامل متعدد، راديكاليزم، كشتن و كشته شدن و مبارزه ی قهرآميز يك شيوه ی مطلوب و كارآمد تلقي ميشد، در حالي كه امروز اين شيوه ها كما بيش در بوته ی نقد قرار گرفته و مطرود ميباشند. آن روزها انقلابي و ايثارگر بودن به تمام معنا حرف اول را ميزد، اما امروز در كنار فعاليت و مبارزه سياسي، زندگي عادي هم جريان دارد. آن روزها نگاه راديكال به اسلام و ماركسيسم در ميان دانشجويان غالب بود، اما امروز نگاههاي متفاوتي نسبت به گذشته غالب هستند و تعابير اسلاميها نيز متفاوت از گذشته است. در آن زمان دانشجويان به دليل تعداد كمترشان، گروه خاصتري از جامعه محسوب ميشدند، اما امروز مردميتر محسوب ميشوند و خط تمايزي با جامعه ندارند. عليرغم تمام این ها، بايد گفت كه هر دو گروه، دانشجوي زمان خود بودهاند و هستند و برحسب ظرف زماني و مكاني خود رفتار كردهاند. دانشجوي 30 يا 40 سال پيش در مخيلهاش نميگنجيد كه يك دستگاه لپتاپ داشته باشد و از طريق اينترنت به همه ی اخبار و اطلاعات دسترسي داشته باشد يا فيلمهاي رفتارهاي روزانهاش، شب هنگام از شبكههاي ماهوارهاي پخش شود. ـ در طول سی سال گذشته به چه میزان جامعه، حاکمیت و تمام نهادهای مدنی و سیاسی توانسته اند حافظ جایگاه واقعی دانشگاه و در مرحله ی بعد متضمن اصول فکری و آرمان های دانشجویان باشند و یا از طرف دیگر چه قدر در تنزیل مقام دانشگاه و تخریب و تحقیر شخصیت دانشجویی مؤثر بوده اند؟ به طور کلی به جز افزایش کمی و عددی دانشجو و دانشگاه ، جایگاه علم و دانش و به تبع آن دانشگاه، کاهشی چشمگیر داشته است، گرچه در سال های اصلاحات کوشیده شد که این فرآيند بهبود يابد، اما در هر حال آنچه كه ميبينيم اين است كه هم به لحاظ كيفي و هم به لحاظ جايگاه و ارزش و منزلت دانش، به ويژه علوم انساني، كه به معناي دقيق کلمه قله ی علوم جديد هستند، با روندي منفي مواجه بودهايم. ـ بسیاری بر این باورند که نهاد دانشگاه قابلیت اثر بخشی بر جریان های مهم مملکت و حاکمیت را ندارد از نگاه شما فعالیت ها و واکنش های دانشجویان در برهه های مختلف زمانی تا چه حد بر روند سیاست های کـلی بر جامعه تاثیر گذار است ؟ ميان نهاد دانشگاه و فعاليت دانشجويان بايد تفاوت قایل شد، نهاد دانشگاه در چند دهه ی اخیر و حتي پيش از آن اثر بخشي مستقيمي بر فضاي كلي كشور نداشته است، مگر آنكه فقط وجه آموزشي آن لحاظ شود. نهاد دانشگاه به اين معنا فراتر از مفهوم دانشجو است، اما در مقابل دانشجويان در اكثر مقاطع سياسي كمابيش نقش تأثيرگذار داشتهاند، در برخي موارد، نقش آنان مستقيم بوده و در برخي موارد، به تبع و همراه با جريانات ديگر نقش تشديدكننده داشتهاند. ـ پیرامون سوال پیشین میزان اثر بخشی نهاد دانشگاه در دوران قبل و اوایل انقلاب را نسبت به امروز چگونه می بینید ؟ رو به جلو بوده است یا خیر ؟ همانگونه که بیان شد، نهاد دانشگاه (و اجزاي مرتبط با اين نهاد مثل انجمنهاي علمي) بجز از طريق آموزش و تربيت دانشجو، نقش مستقيم و موثري در اتفاقات مهم كشور و نيز بهبود يا اصلاح امور نداشته است، علت آن نيز اصرار حكومتها (از بدو تأسيس دانشگاه تهران تاكنون) بر وابستگي اين نهاد به حكومت است. ـ به صورت کلی شرایط حاکم بر دانشگاه ها چگونه است و نهضت دانشجویی در شرایط سیاسی خاص حاکم بر کشور چه رویکردی باید داشته باشد ؟ آیا باید با سیاست مستقیم و بی مهابا عمل کند یا یه صورت منطقی و عقلانی ؟ شرایط کنونی ناپایدار و بسیار ملتهب است و نمی تواند مبنای قضاوت قرار گیرد. از یک سو نهاد دانشگاه بیش از هر زمان دیگری تضعیف شده است و احتمال آنکه وضعیت علوم انساني در آن ضعيفتر هم شود وجود دارد. اما از سوي ديگر حضور مجموعه فعالان دانشگاه (حتي ميان اساتيد) در فرآيند عمومي و كلي كشور بيش از پيش مشهود است. در نهایت فقط می توان اظهار امیدواری کرد که دانشگاه و مجموعه فعالان آن نقش مثبت و ايجابي در گذر از این مرحله ی دشوار حیات سیاسی کشور ایفا کنند. ـ به عـنـوان سؤال پایانی با در نظر داشتن تمامی شرایط بیان شده اعم از مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و بسیاری دیگر آینده ی نظام دانشجویی و جایگاه دانـشـگاه را چـگونـه ارزیابی می کنید؟ پيشبيني كوتاهمدت و خاص درباره ی آينده ی دانشجو و دانشگاه امكانپذير نيست، زيرا اين وضعيت مرتبط با وضعيت كلي جامعه خواهد بود، و چون در كوتاه مدت براي وضعيت كنونی جامعه ی ایران نميتوان پيشبيني دقيق كرد، طبعاً براي دانشجو و دانشگاه نيز نميتوان چنين كرد. اما فرض اين است كه سرنوشت جامعه ی ايران در ميان مدت، گريزي از پذيرش دموكراسي ندارد. و اگر چنين شود، طبعاً التهابات سياسي در دانشگاه به مرور كم خواهد شد و دانشگاه و دانشجو جايگاه و نقش اصلي خود را در توليد و عرضه و بسط دانش و تفكر انتقادي و نيز تصحيح امور جامعه از اين جهات به دست خواهد آورد. « ان شاالله »
گفتگوی اختصاصی با دکتر علی نجفی توانا ، پیرامون مسائل حقوقی ایران دکتر علی نجفی توانا به واقع یکی از بزرگترین اساتید رشته ی حقوق در زمینه ی جزا و جرم شناسی است. ایشان همواره در حساس ترین مواقع که شاید کمتر کسی مایل به گفتگو باشد در کمال صداقت به نقد اوضاع حقوقی جامعه می پردازند و در عمل هیچ گاه از متن اجتماع جدا نبوده اند. این بار نیز ایشان افتخار دادند و با تجدد همکلام شدند. ـ آقای دکتر برای سوال اول شما نظام حقوقی ایران را به صورت کلی در قیاس با دیگر نظام های حقوقی موجود در جهان چگونه ارزیابی می کنید و ظرفیت های آن را چگونه می بینید؟ توضیح پیرامون نظام حقوقی ایران مستلزم بررسی ابعاد و اجزا مختلف ساختار سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی ، قضایی و مسائل دیگر است که در این فرصت نه ممکن است و نه ضروری. اما اگر منظور از نظام حقوقی ، ساختار ضوابط پیش بینی شده در قانون اساسی است باید گفت که قانون اساسی در همین اندازه ای که ایدآل ما نیست اما متضمن ارزش و امتیازاتی است که می تواند تضمین کننده ی بسیاری از حقوق اجتماعی و فردی باشد مشروط بر آنکه مفاد آن اجرا گردد. فراموش نکنیم که مقرراتی غیر از قانون اساسی یعنی قوانین عادی بر اساس شرایط عرفی مقرر گردیده و الزاما منطبق با نیازهای جامعه است که به تدریج در پروسه ی اجرا تغییراتی در آن حادث شده است که ظاهرا به عرف گرایی تمایل داشته و هم اکنون نیز در لایحه ی جدید قانون مجازات اسلامی کاملا قابل مشاهده است و همچنین در سایر بخش ها نیز ما شاهد روند قانون گزاری عرفی هستیم که لزوما از نیازهای جامعه تاثیر می پذیرد. ـ ایران درپاره ای از موارد متضمن تعهدات بین المللی شده است که مقبول همگان می باشد اما در مقام عمل بر مبنای قوانین داخلی خلاف آن مشاهده می شود این از طرفی است که شماری از علمای ما قائل به تعدیل ناشدگی بسیاری از قوانین هستند در این خصوص نگاه شما چیست؟ در انطباق قوانین کیفری با ارزش های فقهی ، باید توجه داشته باشیم که آنچه در قانون جزای ما پیش بینی شده کاملا منطبق با نظرات فقهی نیست و عـمدتـا از فـقـه حکومتی اثر پذیرفته است به همین دلیل می توان ملاحظه کرد که قانون جزای ایران که در سال 1362 تصویب شد در سال های 70 تا 75 تغییرات بسیاری داشت و در لایحه ی جدید مجازات اسلامی نیز در بحث قصاص ، سن مسئولیت ، موانع مسئولیت ، و اختلالات روانی تغییرات و اصلاحات جدیدی در قالب پیشنهاد انجام شده است. ثانیا ؛ نمی توان این مقررات را به عنوان ضوابط اسلامی بلامنازعه تلقی نمود و تغییراتی که قبلا بیان شد نشان دهنده ی این واقعیت است. بر اساس آنچه که گفتیم و با استناد به نظرات فقهی ، بسیاری از علما و فقها معتقدند ضوابط موجود برداشت برخی از فقها است نه تمام آن ها از سوی دیگر بر ما واجب است تا با لحاظ اصل مصلحت از اجرای برخی از مقررات فعلی تا بستر سازی های مناسب خود داری کنیم. از طرفی برخی از فقها با تمسک به غیبت امام زمان (عج) اجرای اینگونه مقررات را به مصلحت نمی دانند. اما واقعیت این است که ما با تکوین این مقررات در قبال اصول فقهی و علمی مشکلات فراوانی را در نظام تقنینی و اجرایی ملاحظه می کنیم مثلا در بحث سن مسولیت کیفری بسیاری از فقهای متقدم و متاخر سن 9 و 15 سالگی را سن اجرای واجبات دینی می دانند نه سن مسولیت کیفری. این افراد اعتقاد دارند وقتی اشخاص مذکور نمی توانند مسولیت های اجتماعی ، چون اخذ گواهی نامه ، اخذ گذرنامه ، رفتن به سربازی ، استخدام شدن و . . . را بر عهده گیرند ، چگونه می توانند مسئولیت کیفری را بپذیرند؟ کسی مسئولیت کیفری را باید بپذیرد که قوانین جامعه امکان پذیرش مسئولیت اجتماعی را به وی داده باشد. از نظر علمی نیز ثابت شده که یک نوجوان 15 ساله در زمان ورود به دوره ی بلوغ دچار نوعی احساس گرایی و استقلال طلبی و هویت خواهی می شود و اصولا رفتار او یک رفتار متعادل نیست چون در حال استحاله و تغییر و تحول است و از طرفی باتوجه به بررسی های جامعه شناختی ، رفتار اجتماعی معمولا زمانی متعادل و مسولیت برانگیز است که یک تعادل میان عقل و جسم یعنی رشد جسمانی و عقلانی به وجود آمده باشد. این درحالی است که ما به اسناد بین المللی ملحق شده ایم ، از جمله کنوانسیون حقوق کودک ، که در آن سن خروج از کودکی 18 سال است. به همین دلیل اصولا معتقدیم اطفال در سنی باید دارای سن مسولیت کیفری باشند که از لحاظ هر دو بعد جسمانی و عقلانی به رشد کافی رسیده باشند. تبصره ی 49 قانون مجازات اسلامی نیز متضمن همین معنا است زیرا در این تبصره از بلوغ شرعی نام می برد. بنابراین معلوم نیست چرا نظام قضایی ما بر اساس ماده ی 1210 قانون مدنی بلوغ شـرعـی را بـلـوغ جسمانی می داند. درحالی که در همـین مـاده کسی که به سن بلوغ جسمی رسیده است را رشید نمی دانیم به همین دلیل اعـتـقـاد داریم که مجازات کودکان زیر 18 سال برخلاف پیام مقررات فـقهی ، تعهدات بین المللی و معیارهای علمی جایز نیست و بنابراین تغییر در این قانون را ضروری می دانیم. جالب است که در لایحه ی جدید قانون مجازات اسلامی در بخش موانع مسئولیت پیشنهاد دهندگان به این واقعیت توجه کرده و دیگر سن را اماره ی رشد جزایی نمی دانند بلکه می توان با تشکیک در آن با بررسی علمی ، این رشد را احراز کنیم. ـ قرار است کانون وکلا دستخوش تغییراتی واقع گردد از آنجایی که آینده ی اکثریت دانشجویان رشته ی حقوق در ارتباط مستقیم با این کانون است پیامدهای این تغییرات چیست؟ کانون وکلا مرکز تجمع حقوقدانانی است که با احراز شرایطی پروانه ی وکالت تحصیل می نمایند و در حقیقت وارد صنفی می شوند که باید تحت نظارت یک ارگان صنفی باشند وکالت یک شغل دولتی نیست که توسط دولت یا قوه ی قضاییه اداره شود البته نظارت بر کار وکلا در تمامی دنیا در غالب عمومات و کلیات توسط حاکمیت اعمال می شود اما این نظارت دخالت نیست. کانون وکلا باید توسط وکلا اداره شود و به همبن دلیل در کشور ما نیز بیش از نیم قرن کانونی مستقل از وکلا ، مسئول اداره ی این کانون هستند. متاسفانه یک سازمان موازی در قوه ی قضاییه ایجاد شد که از لحاظ کمی و کیفی به وظیفه و رسالت وکالت لطمه وارد آورد. امید است که کوشش شود این دو سازمان ادغام شوند و اصولا باید کار صنفی به صنوف واگزار گردد. وکالت را به کانون بسپارند و قوه ی قضاییه همت خود را برای ارتقا وضعیت قضا قرار دهد و دفاع را به حال خود بگذارد با چنین شرایطی می توانیم با توجه به نیاز ها وبا توجه به آینده ی جوانان حقوقدانان کشورمان زمینه ای فراهم آید که جوانان ما در این حرفه ی مقدس فعالیت کنند. البته ما با مشکلات و چالش های مختلفی در برخورد با وظیفه ی وکالت مواجهیم. متاسفانه هیئت مدیره ی دوره های گذشته معمولا تحت تاثیر چند جناح فعالیت می کنند که بیشتر منافع جناحی را در نظر گرفته اند تا مصالح و منافع وکلا. به همین دلیل بعضا با افراط و تفریط زمینه ی تضعیف کانون وکلا را فراهم آوردند و بحث استقلال کانون را به زیر سوال بردند و در نتیجه کانون را با مشکلات عدیده ای مواجه ساختند. تصور می شود کانون وکلا به عنوان کانونی که باید در جهت حمایت از حقوق مردم و جامعه قدم بردارد به علت روزمرگی حتی در جهت رفع مشکلات وکلا رو به سوی جوانان نمی رود. امیدواریم در تحولات آتی با حضور وکلا به ویژه وکلای جوان بتوان تحولاتی در سطح مدیریت کانون وکلا ایجاد کرد و افرادی را به عنوان هیئت مدیره برگزید که فکر جوان داشته باشند ، نیاز جوانان را درک کنند ، نیاز جامعه را حـس کـننـد و بـرنـامــه هـایــی در خــور نـیاز ، تـدویـن کنند نه آنکه خود را برای حـمایـت از همگروه ها و جناح های خود به کـار برند و در نتیجه به اساس وکـالـت لـطـمه بزنـند . ـ اخیرا شاهد دخالت سیاست در روند حقوقی کشور بودیم ، اساسا دخالت سیاست در حقوق آیا صحیح است؟ و به عنوان سوال پایانی، شما آینـده ی نـظـام حقوقی ایران را چگونه ارزیابی می کنید؟ قطعا در یک جامعه سیاست تقنینی نمی تواند تحت تاثیر مسائل سیاسی نباشد اما امر قضاوت مسئله ی متفاوتی است. قضاوت باید مستقل باشد قاضی باید جز از خدا و قانون از کسی اطاعت نکند. اگر ملاحظه می شود که این چنین نیست باید علت ها را جستجو کرد این علت ها به مدیریت قضایی کشور بر می گردد. واقعیت این است که قاضی در مقام اجرای قانون در مقابل هر شخصی که باشد باید بی طرفانه عمل کند. عدالت را پیشه ی خود سازد و اگر نظام قضایی ما تحت تاثیر سیاست و جناح ها قرار گیرد ،گمان این می رود که قضاوت ما سیاسی شده است. از لحاظ تقنینی و مقررات حاکم ، قطعا باید سیاست دخالت داشته باشد اما از لحاظ قضایی نباید این دخالت به حدی باشد که اعتبار نظام قضا به زیر سوال برده شود. اصولا قاضی نباید سیاسی باشد. به همین دلیل ما ملاحظه می کنیم که برنامه های تقنینی و قضایی ما هر چند سال تغییر می کند این تغییر نتیجه ی ارزیابی مسئولین از شرایط است و آن ها متوجه این مطلب شده اند که به دلیل عدم استقلال در قوه ی قضاییه یا مشکلات قانونی باید سیاست نظام حقوقی تغییر پیدا کند و بر این اساس ما پیشنهاد می کنیم قبل از تدوین قانون ، آسیب شناسی شود و با توجه به نیازها مقررات تدوین و اجرا گردد در غیر این صورت نظام حقوقی ما به بن بست خواهد خورد.
محمدرضا شفیعی کدکنی ، استاد برجسته و بلا منازع ادبیات فارسی سرانجام پس از تحمل فشارهای بسیار از جانب مسولان ، ایران را ترک نمودند. رفتن این دردانه ی عالم ادبیات ضربه ای بس نهیب بر پیکر نیمه جان ادب پارسی بود. در شرایط فعلی کشور ، سفر این عالم برجسته یقینا حاوی مفهومی بس بزرگ و عمیق است و آدمی را در ژرفای وجود به اندیشه فرو می برد که آیا امروز ایران تنها تندیسی از ایران نیست ؟ و ایران ما چگونه ایرانی است که در آن حرمت همه و همه و حتی نخبگان عالم علم و هنر درهم شکسته می شود ؟ و به راستی این رفتار متوجه کیست ؟ آیا متوجه امثال کدکنی ها است و یا آنهایی که حتی ذره ای از فرهنگ نمیدانند اما به خود اجازه می دهند که . . . به امید روزی که استاد شفیعی کدکنی با جایگاه خاص خود به سرزمینش ایران بازگردد. زندگی نامه : محمدرضا کدکنی، مشهور به م. سرشک در نوزدهم مهر ۱۳۱۸ در روستای کدکن که يکی از روستاهای قدبم و کهنسال نيشابور قديم است، متولد شد. اشعار : سفر به خير حــلاج دیباچه بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب مرثیه آن مرغ فریاد و آتش
به مناسبت هفتم مهر روز میلاد مهندس میر حسین موسوی در میان آسمان مه آلود خورشید نگارنده و نوازنده ی رقص آفرینش است و در پس ظلمات شب های زمستانی فردایی پر نور چون بهاران را به ارمغان آورد. یاور استوار من تو خورشید پر فروغ زندگانی منی و امروز به حرمت استقامتت و پاسداریت از ارزش ها ی یک ملت با دستان سرخ خود سبز سبز سبز می نویسم ، موسوی میلادت مبارک
اشارات یکم : به هر حال یک انسان اگر یک کتاب هم نباشد یک کلمه هست و ناچار با کسی که معنی را می داند احساس یک بیوند غیبی می کند. دوم : فرق است میان دوست داشتن و داشتن دوست. دوست داشتن امری لحظه ای است اما داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است. سوم : مذهب تلاش انسانی است " به هست آلوده " تا خود را پاک سازد و از خاک به خدا باز گردد. چهارم : چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بی آن که چیزی بگویند و چه کم اند کسانی کسانی که حرف نمی زنند اما بسیار می گویند. پنجم : و گناه . آری اگر گناه نباشد ، طاعات را چگونه می توانی به دست آوری ؟ ششم : کسی که عشق رهایش می کند بئدنی است که نمی داند چگونه باید باشد . و چه دردی است بلا تکلیفی میلن " وجود " و " عدم ". هفتم : ضعف و یاس هرگز . این دو فرزند نامشروع زوجی است که در آن پدر کفر است و مادر خود خواهی. هشتم : همیشه آدمی قربانی یک خطای بزرگ است هرچند آدمی بزرگ باشد. نهم : آزادی همواره در دل اسارت می زاید و در رنج رشد می کند و از ستم تغذیه می کند و با غضب بیدار می شود. دهم : مردمی را که آب قنات ندارند ، به جستجوی آب حیات در پی اسکندر روانه کردن و قصه ی خضر بر گوششان خواندن ، شیطنت بدی است . آنها که عشق را در زندگی خلق جانشین نان می کنند ، فریبکارانند که نام فریبشان را "زهد" گذاشته اند.
اشعار برگزیده سوتک نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد / نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندام م چه خواهد ساخت / ولي بسيار مشتاقم ، كه از خاك گلويم سوتكي سازد / گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش / و او يكريز و پي در پي ، دم گرم خوشش را بر گلويم سخت بفشارد / و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد / بدين سان بش كند در من سكوت مرگبارم را / بودا تو گفته ای . . . بودا تو گفته ای که در این هستس پلید - غیر از دروغ و رنگ و ریا و فریب نیست گفتی که در حیات فریبنده ی حیات – جز رنج و درد هیچ کس را نصیب نیست گفتی که زندگی شبح موحشی است – افسانه ای است پر ز فریب و پر از دروغ رخشنده مشعلی است فرا راه آدمی – اما گرفته است ز رنج و ز غم فروغ . . . گفتی ، شادکامی سرمایه ی غم است . . . در حیرتم زچرخ در حیرتم ز چرخ که آن مرد شیر گیر – با دست روبهان دغل شد چرا اسیر آن شاهباز عز و شرف از چه از سریر – با های و هوی لاشخوران آمدی بزیر این آتشی که در دل این ملک شعله زد – با قدرت جوان بد و فکر بکر پیر با مشت رنجبر بد و فریاد کارگر – با ناله های مردم زحمتکش و فقیر با خشم ملتی که به چنگال دشمنان – بودند با زبونی یک قرن و نیم اسیر با آن که خفته است به یک خانه از حلب – با آن که ساخته است یکی خانه از حصیر با مردمی که آمده از زندگی به تنگ – با ملتی که گشته است از روزگار سیر افسوس شیخ و نظامی و مست و دزد – چاقو کشان حرفه ای و مفتی اجیر با لاله گفت از دیده به جای خون اشک می آید – دل خون شد و از دیده برو ن می آید دل خون شد از این غصه که از قصه ی عشق – می دید که آهنگ فسون می آید می رفت و دو چشم انتظارم بر راه – کان عمر که رفت باز چون می آید با لاله که گفت حال ما را که چنین – دلسوخته و غرقه به خون می آید کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع – کز صحبت تو بوی جنون می آید شمع زندان تا سحر ای شمع بر بالین من – امشب از بهر خدا بیدار باش سایه ی غم ناگهان بر دل نشست – رحم کن امشب مرا غمخوار باش کام امیدم به خون آغشته است – تیر های غم چنان بر دل نشست کاندرین دریای مست زندگی – کشتی امید م بر گل نشست آه ای یاران به فریادم رسید – ورنه مرگ امشب به فریادم رسد ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه - چون به دام مرگ افتادم رسد گریه و فریاد بس کن شمع من – بر دل ریشم نمک دیگر مپاش قصه ی بی تابی دل پیش من – بیش از این دیگر مگو خاموش باش جز توام ای مونس شب های تار – در جهان دیگر مرا یاری نماند زان همه یاران به جز دیدار مرگ – با کسی امید دیداری نماند همدم من ، مونس من ، شمع من – جز توام در این جهان غمخوار کو؟ واندرین صحرای وحشتزای مرگ – وای بر من ، وای بر من یار کو؟ واندرین زندان ، من امشب شمع من – دست خواهم شستن از این زندگی تا که فردا همچو شیران بشکنند – ملتم زنجیرهای بندگی
از خداوند عاشق سیمای خدا کوه ها اندوه هایی که که در دل خدا انبوه شد. / بادها آه های اویند. / خورشید چشم راست او / ماه چشم چپش / و افق پلک هی خونینش . باز هم خدا هست اگر تهنا ترین تنها شوم باز هم خدا هست / او جانشین تمام نداشته های من است . . . . از دوزخ این بهشت پروردگار مهربان من ، از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش ، هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصل رنجزای گسترده ای / در هراس دم می زنم ، در بیقراری زندگی میکنم و بهشت تو برای من بیهودگی گسترده ای است . / . . . بی پاسخ ماندم ، هیچ کس هیچ چیز در اینجا "به خود" هیچ نیست . / "بودن من" بی مخاطب مانده است . / من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم . / " تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای " / کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم / دردم درد بی کسی بود . دوردست های نزدیک خدا از آسمان مینگرد / و هر کس که از آسمان بنگرد ،دیوار ها را نمی بیند . / روح هایی را که بر روی خاک می خزند دیوار ها از هم جدا می کند ، پرنده ای که در اوج آسمان پرواز می کند و آواز عاشقانه اش را سر می دهد / آشیانه اش در خانه های همه ی مردم شهر است ، دیوارهای همسایه و میدان های شهر و خیابان های دور انسان را از هم دور نمی سازد . خدایا خدایا تو در آن بالا بر قله ی الوهیت ، تنها چه می کنی ؟ / ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید چگونه به پایان خواهی برد ؟ / ای که همه ی هستی از تو است ، تو برای که هستی ؟ چگونه هستی و نمی پرستی ؟ شهر آرزو از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست ؟ . به شهری کاندر آغوش سپید مهر ، باران سحرگاهی ، خدایش دست و رو شسته است .
وی مقدمات علوم دينی از قبيل جامعالمقدمات و کفايه آخوند خراسانی را نزد پدرش ميرزامحمد شفيعی کدکنی فراگرفت و پس از ورود به حوزه علميه خراسان از محضر استادان بزرگ حوزه خراسان از جمله حاج شيخ هاشم قزوينی و اديب نيشابوری کسب فيض کرد.
پانزده سال از دوران کودکی و نوجوانی م. سرشک مصروف فراگيری علوم قديمه و آمد و شد به حوزه های علميه آن روز خراسان شد، او پس از مطالعه دروس جديد و موفقيت در امتحان وارد دانشگاه مشهد شد و در زمره دانشجويان استادان بنام، دکتر فياض، دکتر يوسفی و دکتر رجايی درآمد.
م. سرشک پس از دريافت درجه ليسانس از دانشگاه مشهد، برای تکميل تحصيلات وارد دانشگاه تهران شد و از محضر استاد فروزانفر و دکتر پرويز ناتل خانلری بهره ها برد و با درجه دکتری در زبان فارسی از دانشکده ادبيات دانشگاه تهران فارغ التحصيل شد و در کتابخانه مجلس سنا به کار پرداخت و سپس دانشيار گروه ادبيات فارسی و ادبيات تطبيقی دانشگاه تهران شد.
م. سرشک شاعری را با غزل آغاز کرد. وی در سال ۱۳۴۴ با انتشار کتاب «زمزمه ها» و بعدها در مجموعه های ديگر توانايی خود را در سرودن غزل و قالبهای ديگر به خوبی نشان داد. هرچند زمزمه ها در حال و هوای سبک هندی سروده شده است اما تعلق خاطر شاعر به شاعران خراسانی در جای آن به چشم می خورد.
پس از اين م. سرشک قالب و بيان سنتی را رها می کند و به سوی شکل و زبان شعر نيمايی روی می آورد و نيز شعر غنايی و تغزلی را تقريبا کنار می گذارد و به شعر اجتماعی و حماسی جديد می پردازد. اين تحويل و تحول در مجموعه «شبخواني» و «از زبان برگ» به خوبی نمايان است. م.سرشک با انتشار مجموعه «در کوچه باغهای نشابور» در سال ۱۳۵۰ نشان ميدهد که به دهن و زبان و ساخت و صورت مشخصی دست يافته و شعرش در مسير تکامل افتاده و راه واقعی خود را يافته است. اين مجموعه پس از انتشار تاثير فراوانی برخاطره جمعی ايرانيان می گذارد به گونه ای که برخی از ابيات اين مجموعه به عنوان مْثل ساير در ميان توده مردم به کار برده ميشود و اين اقبال تا بدانجا ادامه می يابد که برخی گفته اند: «در کوچه باغهای نشابور» در جايگاهی از وقوف و اعتماد شاعرانه قرار گرفته که سه دفتر بعدی او يعنی «مثل درخت در شب باران»، «بوی جوی موليان» و «از بودن و سرودن» -که هر سه در سال ۱۳۵۶ انتشار يافته- نتوانست به پای آن برسد و به اين ترتيب پيشرفت شعری وی در همان دهه پنجاه متوقف ماند.
آخرين اثر م. سرشک مجموعه «هزاره دوم آهوی کوهي» است که در سال ۱۳۶۷ منتشر شد. در اين مجموعه شاعر، به ويژه در اشعاری که از دهه شصت به بعد سروده، به دهن و زبان تازه ای دست يافته است. ساخت و صورت اشعارش مستحکم تر و موسيقايی تر، زبانش پيچيده تر و انديشه هايش فلسفی تر شده است و همين امر باعث شده که اشعار او در اين دفتر بيشتر طرف توجه خواص قرار گيرد. دکتر شفيعی کدکنی، در عرصه تاليف و تصحيح و ترجمه و نقد و تحقيق، بی هيچ ترديدی، چهره ای ممتاز. کتابهای «صور خيال در شعر فارسي»، «موسيقی شعر»، «اسرار التوحيد» و دهها کتاب و مقاله ديگر وی امروزه، در زمره آثار مرجع به شمار می روند. جمع ميان محقق و شاعر از مقوله جمع اضداد است اما اين جمع اضداد در وجود شفيعب کدکنی به او چهره ای متناقض نما و بنابراين شگفت انگيز داده است.
گَوَن از نسيم پرسيد.
- «دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداری
زغبار اين بيابان؟»
- «همه آرزويم، اما
چه کنم که بسته پايم....»
- «به کجا چنين شتابان؟»
- «به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سراين.»
- «سفرت به خير! اما، تو و دوستی، خدا را
چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را.»
در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند
***
نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند
***
وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم
***
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید
***
در کوچه باغ های نشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
تبارنامه ی خونین این قبیله کجاست
که بر کرانه شهیدی دگر بیفزایند ؟
کسی به کاهن این معبد شگفت نگفت
بخور آتش و قربانیان پی در پی
هنوز خشم خدا را فرو نیاورده ست ؟
یک بال فریاد و یک بال آتش
مرغی از این گونه
سر تا سر شب
بر گرد آن شهر پرواز می کرد
گفتند
این مرغ جادوست
ابلیس مرغ را بال و پرواز داده ست
گفتند و آنگاه خفتند
وان مرغ سرتاسر شب
یک بال فریاد و یک بال آتش
از غارت خیل تاتارشان برحذر داشت
فردا که آن شهر خاموش
در حلقه ی شهر بندان دشمن
از خواب دوشینه برخاست
دیدند
زان مرغ فریاد و آتش
خاکستری سرد برجاست
![]()


